تبليغاتX
من ناز نازی ام

من ناز نازی ام

همه چیز تو این بلاگ نوشته میشه هم خوشی هم غم.

35

دیگه حالا حالا ها نیتونم بیام.اومدم کافی نت.

با بهزاد گاهی میحرفم....

زندگی میگذره و گاهی بیرون میرم با بهزاد!!

ممنون به خاطر نظراتون فعلا نمیتونم ج بدم.

قرفون همتون

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 14:42  توسط لوس  | 

34

اصلا حوصله ی  هیچی رو ندارم...

این کتابای مزخرفمون رو هم گرفتم و مخم سوت کشیدبا خودم قول و قرار گذاشتم امسال بشینم درس بخونم مثل بچه ی ادم!!!ولی وقتی کتابام رو دیدم ...میخواستم اول اونا رو پاره کنم بعدم یه چند تا فحش به  ناشر این کتابا بدم...

اصلا دوست داشتم به زمین و زمان بد و بیرا بگم.واقعا قاطی کردم.خیلی بده.

وقتی یاد اون معلم مزخرفمون کریمیان می یوفتم که قرار دینی و فلسفه و منطقم امسال بهمون درس بده حالم بد میشه.وقتی یاد این می یوفتم کریمیان میخواد بگه هی من و همسرم فلان ...من و همسرم بی سال حالم بد میشه.

به جای این که درس بده همش میگفت من و همسرم به هم دروغ نمی گیم...من و همسرم با هم خوبیم.من و همسرم رفتیم خارج .من و همسرم که رفتیم خارج خیلی خوب بود و من همین طور حجاب داشتم..

اخه معلم من تو هر کاری کردی به من چه؟!من میخوام فقط در مورد این کتابا یه چیزی تو مخم بره نه در مورد تو  و همسرت و خاطراتت...من همه معلما رو دوست دارم ولی وقتی تو این طوری میکنی میخوای بشینم پای حرفات؟!!
میخوای درس بخونم؟!!یا میخوای ۲۰ شم..؟!!!

اینا به کنار وقتی یاد منفرد معلمم جامعه مون می یوفتم دوست دارم اصلا سر کلاسش نرم.همه خواب بودیم والا.انگار رو دوره کند گذاشتنش.همشم میگفت ((یعنی واقعا که!))والا بچه زرنگا هم دیگه تو خواب هفت پادشاه بودن چه برسه ما!!

اونوقت معلمه مون ناراحت میشد که چی؟!!چرا گوش نمیدیم؟!چرا درس نمیخونیم..وقتی اینه خط به خط کتاب و  میگی.وقتی درس و بازش نمیکنی؟نکنه منتظری من توضیح بدم؟وقتی هر کلمه که از دهنت میپره بیرون ۵ دقیقه طول می کشه چه توقی از ما داری...

وقتی یاد معلم جغرافیامون میوفتم که همش میگفت ۲ نمره فرادانش(فرابنفش)میده ولی وقته امتحانای اصلی که میشده ۷ نمره حداقل می داد و تمام بچه درس خون هارم جری میکرد دیونه میشم...

وقتی یاد این می یوفتم  که دوباره همه ی اون ارازل پارسال تو یه کلاسیم تو شوک میمونم که امسالم باز معلما به پامون می یوفتن که فقط ۱۰ دقیقه درس بدن بعد هر چقدر خواستیم حرف بزنیم؟!!

یا بازم مدیر و معلما همش تو کلاسمونن و دارن نصیحتمون میکنن!!

شایدم ناظمامون در حاله گیرای الکی دولکی باشن!!

ابروتو بر ندار.

گوشی نیار.

موهات و بکن تو.

این ناخن های بلند چیه؟

هنوز عید نشده زود تر از مامانت موهات و رنگ کردی؟!!!

مانتوی تنگت و فردا درست میکنی؟

تو از این که همش تعهد میدی خسته نشدی؟

فردا مامامت بیاد دفتر!!

تو باز درس نخوندی.....

و و و و و و و...چیزای دیگه که من و از الان دیونم کرده.

یاد اون ناظم مون که سر یه چیز کوچیک به من پرید می یوفتم می گرخم.(البته خیلی کوچیکم نبود ولی خوب...)داشت کلی فتوا میداد که بس کنید اروم باشید...خوب منم تو حال خودم نبودم.بهتر بگم حوصله ی حرفای تکراری شو نداشتم.یه هو محو دماغش شدم که عملیه یا نه؟

از شیما که بغلم بود اروم پرسیدم دماغش عملیه؟!!متاسفانه چون کلاس تو سکوت متلق بود نفیسه شر کلاس شنید و گفت نه ماله خودشه!!ناظمم مثل چی پرید به من!!بابا من یه اشتباهی کردم تو کوتاه بیا!!

فقط از خدا میخوام یه صبری بده و کمکم کنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 0:10  توسط لوس  | 

33

امشب با آرمین رفتم بیرون برای خدافظی.

شب خوبی بود.تا ۴ روز دیگه هم رو نمی بینیم.اخه داره میره دبی.

اگه بشه جمعه هم و می بینیم و ازاون ور بریم کوه بچش(جکی)رو ببینیم.گفت یه هتلی داده که از ایستگاه ۵ توچال میشه رفت.

خدا پشت و پناهش باشه.

من نمیدونم چه جوری به این هواپیما های ما اعتماد کرد؟!!!

خدا جون شکرت ممنون.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 22:2  توسط لوس  | 

32

دیشب با آرمین و علی و شوکا رفتیم بیرون.

در کل شب خوبی بود...

رفتیم بوعلی.دو سه تا از دوستامم دیدیم.بعدم یه کم یاد بهزاد افتادم .ولی بعدش به این نتیجه رسیدم که کار خوبی کردم باهاش تموم کردم...دیگه دوستیمون داشت مسخره میشد...

خدا جون خودت به همه کمک کن

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 17:42  توسط لوس  | 

31

تو رو دوست دارم زیاد  

نگو  پس دلت می یاد

من و تنهام بزاری

توی آخرین وداع

وقتی دورم از همه

چه صبورم ای خدا

دیگه وقت رفتنه

تو رو می سپرم  به خاک

تو رو می سپرم به عشق

برو با ستاره ها

تو رو دوست دارم

مثل حس دوباره ی تولدت

تو رو دو ست دارم

وقتی میگذری همیشه از خودت

تو رو دوست دارم مثل

خواب خوب بچگی

بقلت میگیرم و

می میرم به سادگی

تو رو دوست دارم

مثل دلتنگی های وقت سفر

تو رو دوست دارم

مثل حس لطیف وقت سحر

مثل کودکی تو رو بقلت میگیرم و

این دل غریبم و

با تو می سپرم به خاک

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 23:10  توسط لوس  | 

30

دیشب شب خوبی بود!
با آرمین رفتم بیرون.۲ تا کتابم در مورد سگ برام اورد که با خوندنش خیلی چیزا فهمیدم.این که پسرم و باید تربیت کنم!!!بچه بدی شده و اگه این طوری پیش بره دیگه درست کردنش با....

ارمین پسر با نمکیصمیمی و گرمم هست و در حاله حاضر حد خودش و میدونه(نیدونم همین طولی میمونه یا نه!!)خلاصه کلی مردم و اذیت کرد.هر کی رد میشد میگفت بوبر بابایی بدو بگیرش!

داشتیم می حرفیدیم که یه دخمله اومد و بوبر پارس کرد.دخمله هم زبون دراضی کرد به بوبر و خندید!آرمینم گفت بوبر جان بدو بگیرش.بوبرم زور زد و آرمینم قلادش و ول کرد.وای کلی خنده بود.دختر میدوید جیغ میزد.بوبرم دنبالش.

حالا دختره گرخیده بود اومده بود من و سفت گرفته بود میگفت تورو خدا نزار گازم بگیره(دختره ۲۰ سالش بود از توله میترسید!آبرو هر چی دخمل بود و برد)

منم هی میگفتم خوب ندو.مثل چی به من چسبیده بود.اخرم بوبر رو بقل کردم و دختره رفت!انقد با آرمین خندیدیم که نگو

بعدم گفت که یه روز امیر داداجیش و می یاره تا بوبر رو ببینه!منم گفتم باجــــــــــــــــــــــــــــــــــه.بعدم گفت که میخواد بره دبی چند روز با دوستش و داداجیش(قرار بود بره استانبول که بعد منصرف میشن!)

بعد گفت من دنباله یه دوست فاب میگشتم و به علی گفتم و تو رو معرفی کرد.من و میگی تو شوک بودم.اخه ما در مورد دوستیمون حرفی نزده بودیم.حالا باید باهاش یه صحبتی بکنم!!!

دیگه همین .بابای

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 12:12  توسط لوس  | 

29

دیشب رفتم با شوکا بیرون.نن جونم من و برد اریاشهر

قرار شد اول واکسن بوبر رو بزنیم و بد با دوست پسرشوکا (علی)و دوست علی(آرمین)بریم بیرون!بیچاره ها کلی دمه دامپزشکی واستادن تا ما بیایم.بعدم نن جونم رفت و ما رفتیم بلوار مرزداران.اونجا یه پارکی داشت که کلی بوبر و پوکو(امیدوارم تلفظش رو درست بخونید!)بازی کردن.

خلاصه آرمین گفت که قبلا سگ داشته و ولی میده به یه هتل!نیدونم جریانش چی بوده حالا میپرسم میگم.بدم گفت کتاب سگ داره و بهم میده...

خلاصه کلی بچه دورو بر ما جمع شدن و من و کلافه کردن.بعدم بوبر رو اول به یه ادم خوار و بعد به یه علف خوار تبدیل کردن!!بیچاره بچم.

شب خوبی بود به خصوص این که آرمین پسری خوبی بود(البته ظاهرش این طوری بود والا ما باطنش رو نیدونیم!)

بچمم که واکسن زده مثل این مریضا شده.همش بیحاله و میخوابه.۶ ساعت ۶ ساعتم بهش استامینوفن با طعم گیلاس میدم

خوب دیگه فعلا.خدا دون دوزت دالم

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 14:31  توسط لوس  | 

28

ترس ، ترسم از دست تو بوده
برای خواستن عشقم ، نیاد اون ...
نیاد اون روزی که دیره
واسه ی داشتن عشقم ، نیاد ...

ترس ، ترسم از اینه که روزی
من به یاد تو نباشم ، دیگه دل ...
دیگه دل سرد بشم از تو
برم و با تو نباشم ، برم و با تو نباشم ...

ترس من اینه که روزی روی قولم پا بذارم
واسه بدبینی و حرفات ، تو رو تنها بذارم
ترس من از خنده ‌های تلخ و بی روح لب توست
کاش بدونی دل تنهام ، گم شده تو این شب توست

ترس ، ترسم اینه دیر بفهمی
عشق پاکو تو نگاهم ، دیگه آ ...
دیگه آرزوم نباشه بمونیم همیشه با هم

ترس ، ترسم از اینه که روزی
من به یاد تو نباشم ، دیگه دل
دیگه دل سرد بشم از تو
برم و با تو نباشم ، برم و با تو نباشم

ترس من اینه که روزی روی قولم پا بذارم
واسه بدبینی و حرفات ، تو رو تنها بذارم
ترس من از خنده ‌های تلخ و بی روح لب توست
کاش بدونی دل تنهام ، گم شده تو این شب توست ...

حالم یهتر شد البته بعد از خوردن ۵ تا قرص ضد اسهال!!!!!البته با یه عالمه نبات و عرق نعنا که نن جون به شکم لا مذهب ما بست!!!

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 17:28  توسط لوس  | 

27

هنوز حالم خوب نشده.معدم بهم ریخته .شایدم تعجب کرده!این طور که پیش میریم فک کنم همش باید تو دستشویی باشم!!!شایدم فردا تو مطب دکتر!شایدم تو قبرستون که سومی فک کنم بهتره!

شب بهزاد زنگیدبه خطی که خودش گرفته بود.بعدم زد به خطه خودم!!اا عصبی بود که چرا وقتی یه خط برای من گرفته من اون یکی خطمم که مزاحم داره رو روشن کردم!!ما که بهم زدیم نمیدونم چرا انقدر غرغر میکنه!

اخرم برام زد:واقعا خیلی برات متاسفم.الان راحتی؟یه موقع خط کم اوردی به من بگو!
منم  با پرویی زدم باشه حتــــــــــــــــــــــــــــــــما.

دیگه هیچی نزد.

اینم از  زندگی مــــــــــــــــــــا!!

فعلا.خدا جون شب خوش!

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 0:5  توسط لوس  | 

26

این چند وقت حال و حوصله ی هیچکی رو ندارم چه برسه خودم.یه جورایی از پسرا بدم می یاد(منظورم این نیس دیگه با هیچکی دوس نمیشم!من از این چرت و پرتا نمیگم که بعد به...خوردن بیوفتم)

ولی یه حسه بدی دارم.حتی با اون دوستم که نصیحتم میکرد بد رفتاری میکنم.همش سر اون خالی میکنم.و این از همه بیشتر ناراحتم میکنه...

مامانمم که فقط بلده اعصاب من و خورد کنه.با دو پا نه...بلکه اسکی بره.هر کاری میکنم و نمیکنم میگه بوبر و تا یه ماه دیگه ردش میکنه.منم که زود جبهه میگیرم.

امروزم حالم بد بود.از پایین شکمم کار افتاده بود...اعصابمم دیگه به کل ریخته بود به هم...

پری شبم بهزاد زنگید و من نفهمیده بودم.دیشب ساعت ۱۰ دیدم و زد زدم و اون نزنگید.نصفه شب اقا اس داده زنگ زده بودی؟!!منم صبح امروز زدم دیدم زنگیدی ه بودی خواستم ببینم چی کار داری؟
اونم گفت همین جوری زنگ زدم...و دیگه هیچی ردو بدل نشد.

مدارس هم داره باز میشه و منم از الان غصم گرفته.دوست داشتم رو یکی تمام اینا رو خالی کنم ولی ملت چه گناهی دارن...

دلم میخواد اهنگ ترس شادمهر و بنویسم اما در حاله حاضر نه در دسرسه(فردا از دوستم میگیرم)و نه اگه بود من مینوشتم چون الان حس و حال ندارم.

خدا خودت کمکم کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 17:7  توسط لوس  |